![]() |
![]() |
|
| تاملي در ادبيات وهنر و یادها |
|
" من" جز چیزی احتمالی نیست و کسی که می گوید من فقط نیم رخ هایی از آن را درک می کند.دیگری ممکن ست دید و رویتی آشکارتر یا درست تر از او داشته باشد .
حتی اگر با نوشتن به تشریح خود می پردازم از آن روست که تا حدود زیادی می دانم که انسان هرگز نمی تواند خود را بشناسد بلکه فقط می تواند خود را نقل کند .
*خاطرات سیمون دوبووار- جلد دوم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:37 توسط محبوبه موسوي |
|
|
پیرزن به ردیف عروسکهایش روی طاقچه نگاه کرد .همه به نقطهای نامعلوم در روبرو خیره بودند ودستهاشان که به حالت دعا روی هم بود انگار بیکار مانده بود .چون در آن وقت پیرزن فکر کرد که عروسکها خوابند . دانههای نخود را که برای تمییز کردن آورده بود همان طور در دست می چرخاند وگردی قلمبه شان را لمس میکرد وقتی یکی از نخودها با تمام گردیاش از دستش سر خورد وروی زمین غلتید با خودش فکر کرد خوش به حالشان که آنها خواب نمیبینند .به آشپزخانه رفت در دیگ را برداشت وچند دانه نخود داخل آب در حال جوش ریخت وباز درش را بست در همان حال با خودش فکر میکرد که آنها نمیتوانند خواب ببینند چون نه کینهای از کسی دارند ونه خاطرهای . خاطره ،خاطرات ،این ها چیزهایی بود که آزارش می داد ،خشم ،حسد ،کینه را بابزرگ نمایی وبزرگ بینی که در خودش یافته بود به بیرون پرتاب کرده اما خاطرات ! آن ها همیشه بودند یادهایی که به ذهنش چسبیده بودند مهم نبود که آنها یادهای خوشایند باشند یا ناخوشایند مهم این بود که آن ها حضورشان را به او تحمیل می کردند وعدمشان ؟به این هم فکر کرده بود آگر آنها نبودند زندگیاش رنگی نداشت نه خاکستری نه سیاه ونه سفید مطلقا هیچ با این وجود برای او که گوشهی کوچکی از ذهن زندگی وفضا را اشغال کرده بود سنگین بود برای بیوزنی او سنگین بود وتحمل می کرد درست مثل کوهی فرو رفته در سکوت سالیان ، پیرزن یادها را با خودش این طرف وآن طرف می کشید. دوباره برگشت به اتاق تکیه داده به متکا پاهایش را دراز کرد ومدتی به همان حالت ماند با کمال تعجب متوجه شد که در این لحظه هیچ یادی به سراغش نمی آید هنوز خونسرد بود ومنتظر مانده تا یادها از گوشه وکنار سرک کشند ، خبری نبود .پاهایش را جمع کرد ودوباره تمرکز کرد سعی کرد به چیزی خاص فکر کند اما ذهنش در خلا بود یک لحظه اندیشید که این همان چیزی بوده که می خواسته اما میدانست که نه حالا وچنین بی خبر وبدون مراسم ، یادها باید از ذهنش بروند .سعی کرد توجهی نداشته باشد خودش را به بیخیالی زد تا بلکه خودشان در حواس پرتی او ذره ذره از گوشه وکنار سرک بکشند حتی سعی کرد بخوابد چشمانش را برهم گذاشت وخودش را رها کرد رها از فکر یادها . مدتی گذشت ،پهلویش خشک شد حتی انگار چرتکی هم زدهبود اما باز هم دید که یادها نمی آیند، بلند شد وروبروی عروسکها ایستاد انگار بیدار شده وباز دعا را از سر گرفته بودند، وانمود میکردند که توجهی به او ندارند یعنی خودش اینطور خیال میکرد اما وقتی که بوی سوختن نخودها را درته دیگ شنید ، نمیدانست که آنها میتوانند بفهمند که چه هنگام یک عروسک میشوند یا نه !؟به آشپزخانه رفت وگاز را خاموش کرد تمام این کارها را که انجام میداد مثل راه رفتن وخاموش کردن شعلهی گاز ، استنشاق بوی سوختگی، اینها چیزهایی بود که در عروسکها نبود اما او در آن لحظه که نیمرخش روبه آینهی قدی قدیمی اتاق بود به این چیزها فکر نمیکرد فقط میدانست که هیچ یادی به سراغش نمیآید واوخودش را دید که با ذهن خلا گرفتهی عروسکها ، اما رو به قبله ایستاده ودستها را به بغل زده که آیا برای دعا آماده شود؟! این هم چیزی نبود که به آن فکر میکرد .تنها فکرش این بود که حالا خودش هم یکی از آنها شده یا نه ؟!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 1:22 توسط محبوبه موسوي |
|
|
باران
گلوله ی قرمز کاموا از دستش رها شد ،طول پله ها را طی کرد و کنار تک درخت خشکیده ی باغچه آرام گرفت. در آن سوی نخ ،زن از دختر پرسید :دلم شور می زنه ،دیر نکرده ؟ و دختر که پاهایش را در آفتاب کم رمق پاییزـکنار باغچه دراز کرده بود گفت :گمونم امروز بارون بیاد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 0:15 توسط محبوبه موسوي |
|
|
سگ تنها سکوت بود وتصویر بیصدای تلویزیون که با کم وزیاد شدن نورش ، هوای دم غروب آپارتمان را با تاریک وروشن شدنهایش هاشور میزد . هردو نشسته بودند روی یک مبل وچشمان به تلویزیون بود اما چیزی نمی دیدند . مسابقات اسکی را نشان میداد در کوههای برفگرفتهی سرزمینی دور که از بالای کوه سر میخوردند و و از موانع مارپیچ میگذشتند ، یکی از اسکیبازان که به مانع برخورد کرد وچوب نشان را تکان داد ،نگاه زن از تلویزیون به سمت پنجره چرخید و مدتی همینطور ماند ، گوش به صدایی دور تیز کرده بود صدا اما در گوش دیگری نبود در عوض نگاهش به فنجان چایش بود که شکر رادر آن هممیزد ،صدای بر خورد قاشق به لبههای فنجان یکبار ، دو بار وبعد مثل صدایی مواج در آن سکوت فضای خانه دور گرفت. زن بلند شد ،پرده را کنار زد و نگاهی به بیرون انداخت .منظرهی قبرستان قدیمی _جایی که زمانی روستا بوده وحالا شهرکی که ساکنش بودند _ اولین چیزی بود که به چشم می خورد .برگشت ونشست وباز چشمش به تلویزیون بود .مرد گفت :نگران نباش ...!طوری نمیشه ...تو باید با این مساله کنار بیای .زن همانطور که چشم از تلویزیون برنمیداشت گفت :من که گفتم با قبرستون مشکلی ندارم ،تازه خوشحال هم هستم که بالاخره خونهدار شدیم . صدای برخورد قاشق به لبههای فنجان هنوز بود که زن نگاهش به آن برگشت :چرا اینقدر همش میزنی ؟! _:پس موضوع چیه ؟...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 23:48 توسط محبوبه موسوي |
|
|
باطل اباطیل ، جامعه میگوید ،باطل اباطیل ،همه چیز باطل است.انسان را از تمامی مشقتش که زیر آسمان میکشد چه منفعت است؟یک طبقه میروند وطبقهی دیگرمیآیند وزمین تا به ابد پایدار میماند.آفتاب طلوع میکند وآفتاب غروب میکند وبه جایی که از آن طلوع نمود میشتابد . باد به طرف جنوب میرود وبهطرف شمال دور میزند ،دورزنان دورزنان میرود وباد به مدارهای خود برمیگردد .جمیع نهرها به دریا جاری میشود اما دریا پر نمیگردد ،به مکانی که نهرها از آن جاری شد به همان جا باز میگردد .همه چیزها پر از خستگی است که انسان آنرا بیان نتواند کرد.چشم از دیدن سیر نمیشود و گوش ازشنیدن مملو نمیگردد .آنچه بودهاست همان است که خواهدبود ، و آنچه شده است هماناست که خواهد شد وزیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست .آیا چیزی هست که دربارهاش گفتهشود ببین این تازهاست ؟در دهرهایی که قبل از مابود آن چیز قدیم بود .ذکری از پیشینیان نیست ،از آیندگان نیز که خواهند آمد ،نزد آنانی که بعد از ایشان خواهند آمد ،ذکری نخواهدبود . کتاب جامعه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:23 توسط محبوبه موسوي |
|
|
این روزها چند داستان کوتاه خوانده ایم ؟می توان تعداد انگشت شماری را که از موانع پیچ در پیچ صدور مجوز تا مراحل چاپ و آماده سازی گذشته اند وبه بازار رسیده اند نام برد .درست است که تعداد داستان هایی که با چاپ کاغذی منتشر شده اند کم است اما در عوض داستان های منتشر شده در وب کم نیستند .این گونه داستان ها ویژگی های خاص خود را دارند ونباید با داستان های چاپ شده مقایسه شوند ـ ویژگی هایی چون: کوتاه تر از حد معمول بودن که صفحه وحوصله ی خواننده ی وب ایجاب می کند ، شتاب طرح داستانی ، ویژگی های نگارشی ورسم الخطی خاص وب و...ـ اما با این وجود در دایره ی بحث ما جای می گیرند چون موضوع این بحث تفاوت های فرمی نیست بلکه صحبت بر سر نوع نگاه نوع نگاه به جهان است ،صحبت بر سر چیزی ست که ذهنیت نویسنده را شکل می دهد . چند کتاب شعر خوانده ایم یا چند شعر؟تفاوتی ندارد که در اینترنت خوانده باشیم یا کتابی را ورق زده باشیم ،مهم این ست که آن چه خوانده ایم از شاعران نسل جدید باشد .نسل جدید شاعران ونویسندگانی که دارند آرام آرام پا می گیرند وقصد دارند جاپای خود را در این عصر پرشتاب وچند صدا و فراموش کار پررنگ تر نمایند تا اثری بیافرینند ماندگار ـحداقل برای نسل خود ـ ونامی باشند در هزار توهای ذهن که به سادگی از خاطره ها نروند . گمان می کنم این مقدمه کافی بود تا فرصتی باشد که به مرور داستان ها وشعرهای خوانده شده در ذهن خود بپردازیم .ویژگی کلی بیشتر این آثار ـ ونه همه ی آن ها ـ در یک چیز خلاصه می شود ،در یک ویژگی مشترک : معضلی به نام بی رمقی . داستان ها وشعرهای این چند دهه جان ندارند .مگر چه بلایی برسرنویسندگان وشاعران آمده است ؟ وقتی مطالعه ی داستانی تمام می شود ، انگار که سالادی بی نمک وچاشنی را به زور خورده باشیم دنبال ته مزه ای از آن در جایی از ذهنمان می گردیم که محل ثبت مزه ها ست اما دریغ از خاطره ای باقی مانده از داستان که اگر هم خاطره ای مانده باشد بیشتر به این دلیل است که داستان یا شعرفلان دوست یا بهمان آشناست که خودمان به زور در ذهنمان نگه داشته ایم درست مثل دانش آموزی که شب امتحان محفوظاتی را برای فردایش به خاطر می سپارد ! ...واما پدیده ای به نام خود سانسوری : نسل جدید نویسندگان و شاعران حداکثر چند سال سن می توانند داشته باشند ؟ چهل سال؟چهل وپنج ؟کمتر یا بیشتر ؟ یا چیزی در همین حدود وحداقلش هم می تواند هر سنی باشد .میانگین بین بیست وسه چهار تا چهل ویکی ودو را در نظر می گیریم .این نسل سنین ابتدا وحتا انتهای جوانی اش را چگونه گذرانده ؟آیا چیزی به نام تجربه ی زیست کامل برای او مهیا بوده است ؟ شاید زیست کامل واژه ی خوبی نباشد پس یک مثال می زنم .نویسندگان کلاسیک برای این که تجربه ی زندگی به دست آورند تا بتوانند جهان پیرامون خود را درست وکامل بشناسند به سفر می پرداختند ،سفر وکارهایی که با سفر توام بود مثل ملوانی و...تجربه های آن ها از انواع انسان ها وزندگی در آثارشان مشهود بود. نویسندگان بعد از آن ها -نسل مدرنیست ها ـ به جریان ذهن روی آوردند ودر کنج خانه ها ،خیال را چنان ورز دادند که بزرگترین شاهکارهای جهان با جریان سیال ذهن شکل گرفت .اما برای اثری با جریان سیال ذهن هم ذهن باید پویا باشد و دریچه های ممنوعه ای به روی ذهن بسته نباشد که خیال را جرات گام گذاشتن در آن نیست .وتابوها ،تابوهای ذهنی که ذره ذره شکل می گیرند که درهایش اگر به روی نویسنده بسته باشد دیگر چه می ماند برای تجربه کردن در ذهن؟واما نویسنده ی وطنی که از همان کودکی با بایدها ونباید های عجیب و غریبی مواجه بوده ،بدون این که خود بخواهد ویا حتا از آن آگاه باشد دریچه های بسته ی فراوانی را در گوشه وکنار ذهن خود از یاد برده است .او نه تنها در زندگی عادی تجربه ی زیستن کامل را ندارد بلکه در فضای ذهنی اش هم خیلی چیزها پیش نمی آید ، بسیار موقعیت ها ست که در ذهن من نویسنده اصلن نمی گذرد تا وقتی که داستان یا فیلمی غیر وطنی را می بینم با شخصیت های پیچیده ی ساده اش که متوجه می شوم در همین اطراف ما هم از آن ها بوده اما در این جا چنین چیزی با آن کیفیت به نگاه درنمی آید،همه وهمه حکایت از یک چیز دارد ،"خودسانسوری نا خودآگاه " .شاید برای همین است که وقتی نویسنده می خواهد از مرز سانسور بگذرد (چون او بیشتر از هر خواننده ای سانسور را با جان ودل حس می کند واز آن رنج می کشد )ودریچه های بسته ای را می بیند که وضوحشان چنان بارز است که در نگاه اول به چشم می آیند ، وبعد که به قصد شکستن این مرزهای خود یا اجتماع خواسته برمی خیزد نتیجه ای که عایدش می شود حاصلی نگران کننده به بار می آورد ،حاصلی مثل شکل گیری ادبیات بی معنا ومفهوم به خاطر واردکردن موضوعی پیش تر تابو شده وحالا شکسته شده ـ یک مثال دم دست برای چنین موردی،تاثیر پذیری ادبیات از سریال های آبکی ومبتذل تلویزیونی ست که به هزار زبان در لفافه از عشق های آبکی حرف میزنند . هرچند حذف عشق ونبود آزادی های طبیعی لطمه ای جدی به ادبیات وارد آورده است .ما دریچه هایی را به روی خود بسته ایم که از کودکی آموزش دیده ایم که خود به خود بسته بماند وتابوهای ذهنی مان را نمی شناسیم وبنابراین سرنوشت داستان ها وشعرهایمان همین می شود که می بینیم ،چیزی ناقص الخلقه با حلقه های مفقوده ی فراوان . بیایید در این پست ـ چنانچه فرصتی دارید ـ از تابوهای ذهنی مان حرف بزنیم .شایدبه کمک هم بتوانیم قسمتی از آن ها را از اعماق ذهن بیرون بکشیم ،جاهایی که مارا قدرت گام گذاشتن در آن نیست .شاید نظرشما برعکس باشد وما دچارتابوی ذهنی نباشیم یا اصلن موضوع این نباشد بلکه دریچه ی دیگری را به روی نگاه بگشایید ،تا نظرتان چه باشد . |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:4 توسط محبوبه موسوي |
|
|
یکی بود یکی دیگر هم بود وهمین طور بودند ورفتند ورفتند تا به دوستی قدیمی ـدوست یکی شان ـ برخوردند .آن یکی پس از سال ها دوستش را در شهری دور می دید وسه نفری می رفتند ودر گوشه ای از شهر بزرگ می نشستند وچای می خوردند وگپ می زدند تا آن دوست که آن روزها مثل حالا سرشار از انرژی وطرح وبرنامه بود ٬ یک طرح ارایه کرد ؛ایده ی نوشتن یک داستان مشترک . داستان هایی که با دو یا سه نویسنده یا گروهی از نویسندگان نوشته شود .آن یکی از طرح دوستش خیلی خوشش نیامد چون به چنین کارهایی در داستان اعتقاد نداشت اما یکی دیگر ـنفر سوم ـ که تازه با دوست آن یکی داشت آشنا می شد از این طرح در ذهن خود استقبال کرد وحتا وقتی که با هم تنها شده بودند ذوق زدگی اش را به آن یکی ابراز کرد اما مخالفت همچنان مصرانه ادامه داشت . زمان گذشت . زمان به جایی رسید که آن ها در شهری دور افتاده وخلوت واتاقی اجاره ای نه تلویزیونی داشتند ونه کامپیوتری .انگار که در غاری در قرون قدیمی زندگی می کنند . داشتن با شیوه ی صوفیان قدیم خودشان را از چشم دیگران دور می کردند ٬داشتند تلاش می کردند که از ذهن دیگران فراموش شوند ودر غار خود ساخته شان در آن شهر پناه گرفته بودند . شهری که در اوج ظهور انواع روزنامه ها ٬ تنها روزنامه ی قابل خواندنی که به آن جا می رسید جام جم بود وبا چه شوقی حوادثش را می خواندند وجدولش را حل می کردند .اما کافی نبود .کتاب هم البته بود . اما زمان در شهرهای کوچک ـخودتان می دانید - عجیب کند وکشدار می گذرد . این جاست که آن دیگری به حرف در آمد ودوباره پیشنهاد دوست آن یکی را تکرار کرد واو هم پذیرفت واین کار تبدیل شد به یک بازی . بازی با جملات وداستان ها .بازی با تخیل . این طور که یک نفر جمله ای می نوشت برای شروع داستان ودیگری جمله را ادامه می داد با جمله ی دیگر وهمین طور داستان پیش می رفت وآن ها هن هم را می خواندند وداستان شکل می گرفت . حالا پس از سال ها که دیگر از غار وغار نشینی خبری نیست آن داستان ها راپیدا کرده ام ومی خواهم این بازی را با شما دوستان نویسنده و دیگرانی که به این خانه سری می زنند به اشتراک بگذارم . جمله ای از یک داستان را این جا می گذارم و هرکس قدم رنجه نمود واین پست را خواند بنا به ذوق خودش جمله ای در ادامه ی داستان بنویسد تا ببینیم این بازی به کجا می رسد وببینیم می شود آیا این طور یک داستان به صورت گروهی نوشت یا نه ؟ وبه جان آن دوست دعا کنیم که این پیشنهاد از او بود ودر فکر داستانی گروهی هم بود .واما داستان : یکی(م.ایلنان ) :زن بیرون آمد ودر فضای گرفته ی بارانی رفت . توی اتاق بی پنجره مرد اسلحه ی رولور را برداشت و توپی را باز کرد . گفت : آخ اگه بدونی چقدر دوستت دارم ...نامرد ! وبی هوا گلوله را توی یکی از حفره های شش گانه گذاشت .توپی را چرخاند وچشم بسته آن را جا انداخت .گفت :گلوله ی رمینگتون ۲۶۰ ٬ حالا کجا وایسادی ؟ من حداکثر شش بار فرصت دارم مرور کنم کجا اشتباه کرده ام . فقط شش بار . دیگری(دمادم) :بعد برگشت وپشت سرش را نگاه کرد . چهره ی پیرمرد درشت هیکل با هندوانه ای روی دوشش به نظرش آمد .انگار خمپاره اندازی را با خود حمل می کند وصاف ایستاده ونشانه گرفته است .سایه ی پیرمرد پشت سرش٬ از نظر محو نمی شد .به چپ وراست اتاق قدم می زد اما همه جا پیرمرد پشت سرش بود وزن جایی بیرون از اتاق دور ودورتر می شد . یکی دیگر(خواب بزرگ ):پیرمرد زن بود و زن همان پیرمرد.اینها چیزهایی است که وقتی آدم رولور روی شقیقه خودش می گذارد می فهمد. بنگ .سقف هنوز چکه می کرد و کپی فیلمها روی میز بود.بنگ.باد از پنجره می خورد به صورتش و نه در بهشت و نه در جهنم بادی نیست تا به صورت آدم بخورد.بنگ سوم با بقیه فرق داشت.بنگ بود مثل بنگ .و زخم سفید روی چشم پیرمرد و انگشت پای زن که آن طور کجی قشنگی داشت. و بعد... دیگری(پریا):سایه ی زن به سمت مرد بود اما دور می شد.. دیگری(لعل بذری):اما اينها چيزهايي نبودند كه بتواند از ذهنش بيرون كند .فكرهاي آزاردهنده اي كه مثل قير چسبيده بود به پس ذهن اش ؛ زن با آن خنده هاي لوند و لحن كشدار و پر عشوه اش ، دوباره آمد جلوي چشمش و نشست روي راحتي . بي قيد و رها ،پاها یکی دیگر(صفا):اشک و فضای گرفته بیرون نمی گذاشت نه سایه پیرمرد و نه زن را ببیند افکار آزار دهنده مثل مارهای سمی حالا داشتند به قلبش نفوذ می کردند دیگر تاب نیاورد چشمهایش را محکم به هم فشرد و ماشه را چکاند... دیگری(شمیم ):صدای زنگ آپارتمان را که شنید، کابوس ناپدید شده بود اما رد پاهای آن، در همه جانش، داشت او را به مرز خفگی می کشاند. به ساعت نگاه کرد، نُه صبح بود. سه ساعت دیرتر بیدار شده بود. اگر امروز اولین روز بود که به سرکارش دیر می رفت، جای بخشایش باقی بود. در این هفته، این سومین روز بود که به بلای دیر بیدار شدن، گرفتار آمده بود. مگر دیشب چه خورده بود یا چه کرده بود که چنین کابوسی تولید شده بود. شاید خیلی وقت ها پیش تولید شده بود اما در انبار ذهنش قایم شده بود. سرش منگ منگ بود. نیاز به آن داشت که دوباره چشم هایش را ببندد. فقط برای لحظه ای که بتواند رد پای آن کابوس را پاک کند. اما صدای زنگ، دوباره و محکمتر از پیش شنیده شد. سراسیمه از تخت بیرون پرید. با لباس خواب و موهای آشفته، چادرش را روی سرش انداخت و در را باز کرد. صاحب منزل بود. آقای سکاکی. از این ماه باید پانزده هزارتومان بیشتر اجاره می پرداخت و گرنه تا یک هفته ی دیگر جُل و پلاسش توی کوچه بود. یکی دیگر(خلیل جلیل زاده ):مرد همین که زن دررابازکرد آروغی زدوخودش راانداخت توی حیاط . دیگری(طلوع):زن حسابی ترسید ه بود .تمام تن اش می لرزید . با این وجود با خودش فکر کرد باید کاری بکند.به سختی نعش مرد را به کناری زد و خودش را از زیر تنه ی سنگین سکاکی بیرون کشید .تن اش بوی مرگ گرفته بود.قسمت جلوی لباسش حسابی خونی بود.به سرعت به اتاق رفت و رو به مرد گفت: یکی دیگر(حجت صوفی):خوب آنچه تا این جا خوانده اید فصل های آخر کتابی ست که آنرا می بندم و می گذارم کنار و هرگز سراغش را هم نمی گیرم...همین الان دوباره آمده است داخل و ادای_پیرمردها را در می آورد...می رود و پیرزن اش را داخل می کند...دیگر نمی توانم به این رفت و آمد های مضحک بخندم...حتی می توانم پیش بینی کنم که دقیقا چه اتفاقاتی قرار است پشت سر هم بیافتد تا مرد در انتها کار_خودش را تمام کند...اصولا من به زنها معتقدم...اعتقاد چیزی ورای این حرفهاست...دلم می خواهد اعتقاداتم را از بین ببرم تا در انتها آن قوی ترهایشان باقی بمانند...زنانی که گلوله از درونشان رد می شود..دوباره آمده است داخل و دارد سعی می کند با اسلحه اش مرا بترساند... دیگری(ابوالفضل حسینی):پشتی صندلی را می گیرم و روی دو پایه ی عقبی دنبال خودم می کشم تا به پنجره برسم . توی این اتاق لعنتی تنها چیزی که آدم را کمی آرام می کند نزدیک شدن به پنجره است . صدای موتور قراضه ای می آید. سعی می کنم حدس بزنم : شاید پست چی باشد که نامه ی اخراج پسر نظامی سکاکی را می برد . حتمن سکته می کند. بهتر ! پیرمرد سگ مصب ! شاید هم پیک موتوری رستوران هزار و یک شب است که دارد برای مهمان های پیرزن عیاش همسایه غذا می برد . ... چه قدر کش می آید این صدا ! کاش یارو ساقی پارک باشد . از همین جا صدایش می کنم و هر چه داشته باشد ازش می گیرم . به جهنم دارم دیوانه می شوم . مگر چه قدر آدم طاقت دارد . الان سه ماه و بیست و پنج روز است که پاکی دارم . همه اش هم به خاطر حرف زنیکه بود وگرنه خودم به درک ! اصلن می خوام بزنم که فنا بشم . نباشم . اما حالا چی . منو گذاشته رفته . اونم با کی . با اون مردک بی بته که حتم دارم حرومش می کنه . یکی دیگر(علی رضا مجابی):وقتی اسلحه را دیدم... جا خوردم، از ترس که نه، از این که این چه جهان شومیست که همیشه یک نفر به خاطر آن چه که هست و نه آن چیزی که از او می خواهند باشد، به قتل می رسد؟! در خودم خزیدم و به کابوس مرگ نفرین فرستادم که فرصت دیدن و تجربه های متفاوت را از ما گرفته بود... در خودم نعره زدم، گمشو...مردک آدم ندیده!!! دیگری(بهمن 59):درود . سپاس . بدرود . این تنها جمله - کلماتی بود که مرد توانست از حنجره ی خودش بشنود . آنگاه در مغزش صدایی پیچید : « گمشو ... مردک آدم ندیده .» و با صدای شلیک واقعی اولین گلوله ، مرد ک آدم ندیده ، برای همیشه درون قاب عکس فرو خفت و داستان یک زندگی را از یاد تمام اسلحه ها زدود . بر سر جنازه ی مرد ، کاغذی پیدا شد که روی آن نوشته بود : « برای شلیک ، تنها یک گلوله کافی است . درود . سپاس . بدرود . » نه! این داستان را سر باز ایستادن نیست . می تواند تا ابد ادامه یابد ٬ می تواند همین جا یا حتا در جایی قبل از این تمام شود و یا افراد وشخصیت های دیگری وارد شوند ٬ مثل یک مهمانی بزرگ که تعداد مدعوین آن قدر زیاد است که هیچکس کسی را نمی شناسد وحتا صاحبخانه را ودر آخر متوجه شوند که میزبانی در کار نیست .این چند صدایی مطلق نیست ؟نمی دانم .بیشتر شبیه این ست که عده ی زیادی همه با هم حرف بزنند وگاه به گاه سکوت کنند وبه کلام دیگری گوش فرا دهند وباز ادامه ی صحبت خود را از سر گیرند . آیا این داستان ـبازی ـروایت مشخصه ای دارد ؟بیشتر مشخصه های داستان کلاسیک را دارد یا مدرن را ویا پست مدرن ؟اگر هر کدام از این ها ویا مشخصه های دیگری را دارد بیایید تا در پست بعد درباره اش به گفتگو بنشینیم ودرباره ی این طور نوشتن بحث کنیم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:9 توسط محبوبه موسوي |
|
|
*** بگذارید مثالی بزنم ٬ در اتوبوس شلوغی روی پله ها ایستاده بودم ٬به زور برای یک پایم جا بود که بتوانم روی آن بند شوم ٬ صدای حرف زدن دو دختر را پشت سرم می شنیدم ٬ از این ها که تازه دیپلم گرفته اند و هنوز از سد کنکور نگذشته اند .حرف هایشان گوش هایم را تیز کرد ٬ داشتند راجع به ارزش ادبی حرف می زدند ٬ این که چرا می گوییم رمان سو وشون از شازده کوچولو ی سنت اگزوپری بهتر است ٬ به دلیل این که سووشون ارزش ادبی ـ هنری دارد اما شازده کوچولو دارای ارزش فکری ست چیزی که سووشون هم آن را داراست ٬کاری ندارم که از چکیده ی حرف هایشان به این موضوع مهم پی بردم که آن ها دانستن ارزش ادبی یک اثر را از هیچ دانشگاه یا دوست فرهیخته ای یاد نگرفته بودند وفقط بامطالعه ی زیاد ـ کتاب هایی که اسم می بردند این موضوع را نشان می داد ـ به این مهم رسیده بودند . آنان هیچ مجله یا مصاحبه ای از نویسندگانی که حرفشان را می زدند نخوانده بودند ٬از مسابقات ادبی خبر نداشتند واز برخی شوها که برای بعضی نویسندگان تازه از راه رسیده به راه می اندازند بی خبر بودند ٬ملاک آن ها برای بررسی یک اثر تنها وتنها خود اثر بود . حتا نمی دانستند که سیمین دانشور یا معروفی یا محمود که حرفشان را می زدند در قید حیاتند یا نه ٬در ایران هستند یا نیستند ٬ آن ها به ذات هنر و درک آن نزدیک تر بودند . *** حالا برویم سر اصل مطلب ٬ ابراهیم گلستان نویسنده است ـما از فیلم هایش حرفی نمی زنیم چون موضوع صحبتمان در این جا داستان ست ـ وبرای یک نویسنده تنها یک اثر کافی ست که او را نویسنده بدانیم . بیژن نجدی به ازای همان کتاب لاغر وباریکش "یوزپلنگانی که ..." برای همیشه در تاریخ ادبی این مرزو بوم وچه بسا جهان ٬ نویسنده خواهد بود . همان طور که اگر گلشیری غیر از شازده احتجاب یاهدایت غیر از بوف کور یا دانشور غیر از سووشون هیچ اثر دیگری نمی نوشت . نویسنده بودن وماندگاری اثر به تعدد کارهای نوشتاری نیست بلکه به کاری ست که انجام شده ما همینگوی را تنها وتنها به خاطر پیرمرد ودریا نویسنده ی بزرگی می دانیم حتا اگر داستان های متوسط هم نوشته باشد .اما موضوع این هم نیست . موضوع این ست که چگونه می توان نویسنده ی تنهایی راپیداکرد وچون چه در زمانی که در ایران بوده و چه حالا که نیست اهل محفل ومصاحبه وباند نبوده ٬ مدام زیرذره بین برد و آثارش را به خاطر اخلاقش به نقد که نه بلکه به صلّابه کشید . ابراهیم گلستان عبوس ست ٬وقتی که در ایران بود وکار می کرد اهل هیاهو نبود٬ در زمانه ی خودش پیشگام بود به همان دلیلی که هنوز هم که هنوز است نشانه های نو گرایی را درکارهایش می بینیم .کاری به سیاست نداشت ٬فقیر نبود ٬اهل دفاع از مظلومان وپابرهنگان هم نبود ـآن طور که آل احمد بود ـ اهل غر زدن وچهره نمایاندن های روشن فکری هم نبود ـ آن طور که هدایت بود ـ شعر انقلابی هم نمی سرود یا حتا شعر سیاه ـآن طور که شاملو وفرخزاد بودند ـ اما بود وثابت قدم هم بود وهیچ کدام از این ها نه ارزشی از او کم می کند ونه چیزی از بزرگان نامبرده کم. موضوع نوعی طرز رفتار است وبت های ذهنی ما .من شاملو را می ستایم وهدایت را و... مشت جلال را وقتی که در اعتراض به سانسور روی میز هویدا فرود آمد وبراهنی در جایی گفته بود که هنوز طنین صدای جلال در گوشم است .از این میان اما گلستان کار خود می کرد ٬ درسکوت وانزوا ٬در خانواده ای فرهنگی واهل ادب بود و طبیعی ست که چون منزوی بود دوستانی نداشته باشد یا دوستانی که دورش را بگیرند نداشته باشد . حالا او دور از وطن نشسته ٬ به تکه پاره شدن برخی آثارش می نگرد ٬ به ارزیابی هایی که از او می کنند وبت های ذهنی ما را که همزمان او بوده اند به خاطر دارد٬ طبیعی ست که آن شخصیت ها در ذهن او چنان نیستند که در ذهن ما .او پیر وعبوس شده ٬ پاسخ های تند به سوالات خبرنگاری می دهد که با او حرف می زند و چون نویسنده ی سخت گیری بوده ٬ آب بستن های ادبیات امروز را تاب نمی آورد . زبانش تند است واز قضا خوش مشرب هم نیست اما آیا این ها دلیل بر این می شود که به انکارش برخیزیم؟ وقتی که در کتاب نوشتن با دوربین به آقای جاهد مصاحبه گر می گوید :" وضع توصیف ادبی ٬ وضع انتقاد ادبی در زبان فارسی خرابه برای این که زمینه ی فکر کردن در زبان فارسی خیلی خیلی کم است .این هایی که می نویسند اصلا چرت وپرت می نویسند ."۱ برای مایی که در اینجاییم شاید طبیعی باشد که کمی به تریج قبایمان بربخورد اما خوب که نگاه می کنیم می بینیم مجبوریم برای نمونه آوردن بر این حرف گلستان هم که شده مطالعه ی بیشتری داشته باشیم تا پرت ها را از نقد ها جدا کنیم . نویسنده از آن ترشرو وبد اخلاق شده که با آثارش هم چنان کرده اند که با خودش ٬طوری که انگار می خواهند به حسابش نیاورند ولی او هست ٬ چون وزنه ای یا نه بهتر بگویم چون نقطه ی روشنی در ادبیات ایران می درخشد واین درخشش را نمی توان ندید گرفت .بنابراین به چاپ آثارش اقدام می کنند در حالی که خودش را ندید می گیرند .او در نامه ای که در ۳۱ جولای ۱۹۹۵ به برای سردبیر گردون می نویسد به نحوی از او می خواهد که به دادش برسد ونامه اش یا دادخواهی اش را بابت چاپ مثله شده ی داستان خروس به چاپ برساند .همان جاست که می گوید :" من در مورد خودم به تهمت ودشنام وهمچنین دروغ های فراوان رسیده بوده ام آن ها را شنیده بوده ام ودیده بوده ام ودیده بوده ام واعتنایی نکرده بوده ام ٬ حال هم می شود به خود بگویم این یکی هم روش ٬ اما شاید لازم است چشم نپوشیدن چون قضیه چنان دور برداشته است که حتی رسیده ایم به تمجیدهای جعلی از قول من در مورد کتاب هایی که اصلا نخوانده امشان حتی تا همین حالا.شاید حقارت مورد همیشه حکم می کرده است چشم پوشیدن .پنجاه سال است بیش وکم حقارت در این میانه مهم نیست ٬ ناصافی وکجی ومعوجی ست که باید ملاحظه اش کرد ."۲ و این کجی ومعوجی وناصافی او را به تنگ می آورد ٬ نویسنده ای را که آثارش نه خوب خوانده شده ونه خودش درست شناخته ٬ شاید چون جوجه تیغی در تیغ های دفاعی خود ـ که زبانش باشد ـ فرو رفته وکسی را جرات نزدیک شدن به او نیست واز طرفی از تمجید هم بیزار است . گلستان نویسنده ی بزرگی ست وما به جای توهین وتحقیر خوبست که بزرگی اش را دریابیم : " سایه اش روی دو گوش دیوار افتاده بود ته نیمه تاریک مطبخ ٬ چکه چکه آب که از شیر می چکید از نور ضعیف چراغ نفتی برق می زد .دیگ ها و کماجدان ها و کاسه های مسی ته مطبخ ٬ از روی طاقچه ها ٬سرد وعمیق به او نگاه می کردند ٬همان طور که فلز باید به او نگاه کند .باد از سوراخ جای شیشه ی پنجره نفیر می کشید وتو می آمد ."۳ وشاید این صدای خروس باشد ٬خروس بی محلی که سرها را می جنباند وآدم را تکان می دهد .تا کی می خواهیم همان طور خواب زده برای خودمان کف بزنیم ودلمان را به آثار جایزه گرفته ی بی بو و بخار خوش کنیم وقتی که ما صاحب چنین آثاری هستیم :" وقتی که در زدیم از روی سر در خانه خروس انگار پارس کرد .این دیگر اذان نبود اگر پارس هم نبود .یا شاید اذان همیشه باید این جور باشد ٬ بجنباند٬ در هر حال ما از جایمان جستیم ."۴ ۱-نوشتن با دوربین ٬نشر اختران ٬۸۴٬ص ۱۱۷ ۲-مقدمه داستان خروس ٬اختران ۳-به دزدی رفته ها ٬ از کتاب آذر ماه آخر پاییز ٬بازتاب نگار٬۸۴٬ ۴-خروس٬اختران ٬۸۴٬ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:32 توسط محبوبه موسوي |
|
|
در این پست به مرور یکی از پست های قدیمی نشسته ام . وقتی که پست های "من در تقاطع اشباح " را می گذاشتم قصد ادامه اش را داشتم که نشد وحالا گمان می کنم زمانش رسیده است .با این کار می خواهم هم ادای دینی کرده باشم به ادبیات وآن چه از قصه ورمان خوانده ام وهم معرفی اندکی باشد برای تعداد اندکی که شاید (البته بسیار غیر محتمل )اثری را نخوانده باشند یا بخواهند به این شکل به بازخوانی اش پردازند .شاید این پست عزمم را در ادامه ی این کار جزم تر کند تا ادامه اش دهم . از تمام دوستانی که قبلن این پست را دیده اند وبرایشان تکراری ست عذرخواهم ومنتظر ایده های تمامی دوستان برای بازخوانی بهتر ادبیات بومی کشورمان هستم .در این جا هم بیشتر سعی بر این داشته ام که به ادبیات وطنی بپردازم که یکی دو مورد استثنا را بر من می بخشایید.
شرزين زن فرياد زد : چشم هايش . و دو چشم از چشم خانه ها بيرون كشيده شد . شرزين گفت : تو از واروني سپهر چشماني را بركندي كه در زنان به زيبايي نگريسته بود . او پيش ازين دندان به پتك داده از جگر نعره كشيده بود . به سخن راستي او را توبيخ كردند و به دروغي او را ستودند . شرزين جهان بي خرد را تحمل نكرد و با دو چوب دست همچون بلم راني برصحيفه ي شن آرام آرام دور شد.
نشسته بر تلخي خويش. دامن هايش روي زمين يله . گيسو پريشان كرده مي نالد: گلم واي ... خبر كشته شدن گل محمدش را شنيده مردي كه هيچوقت عشقش را با او قسمت نكرد ولي تلخي هايش را بر شانه هايش مي گذاشت. نشسته بر اندوه خويش با گيسوان پريشان شده از ضرب چنگ دستهايش و زار مي زند بردل خويش... بر وجودي كه هيچگاه آبستن فرزندي نشد تا عشق مرد را به دست آورد. نشسته بر خشم كور خويش و چشمه هاي اشكش سراسر خشكيده. (کلیدر) اسلام از نگاه اسلام ماه گنديده و باد كرده از سمت پروس بالا مي آيد. صداي زنگوله شنيده مي شود . صدا از فراز بيل مي آيد و در كوچه ها چرخ مي خورد . اسلام به حلق اسب خاك پاشيد و زالوها را تاراند . اما روز بعد او غريبه اي بود با سازي عجيب در شهري دور افتاده كه چيزي مي خواند. كسي زبان او را نمي فهميد. (عزاداران بیل)
بنجی
در كوچه ها پرسه مي زند و نمي داند اين كوچه ها ‘ كوچه هاي كودكي اش نيستند . در كوچه ها باد مي آيد و بنجي مي ترسد . دستش اما در دست خواهرش نيست خواهري كه عاشقش بود. كدي يك شب با باد رفته و بنجي در غروب هاي سرد و غمگين پاييز سرگردان دختري كه خواهرش بود از كنارمان مي گذرد و ما نمي دانيم او كسي ست كه كوچه هاي كودكي اش را گم كرده است. (خشم و هیاهو) آيدين آيدين را توان شكنجه ي مادر نيست پس از آن قربانگاه_ خانه مي گريزد. آيدا نيست و آيدين در زيرزمين ها قاب مي سازدو چشمش مدام به نورگير كوچكي در كف كليساست كه بعد ازظهرها چشمان زيبايي نگاهش مي كنند و همان دستها برايش روزنامه مي اندازند. آيدين در زير زمين ها نفس مي كشد شعر شايد ديگر نگويد اما موهايش تند تند سفيد مي شوند و شايد ديگر خودش را در آينه به جا نياورد. (سمفونی مردگان) شازده
سر برسينه خم كرده روي تنها صندلي باقي مانده ي اجدادي نشسته است ودر سكوت به عقربه هايي مي انديشد كه در سر سراي كاخ جد بزرگ بي هيچ واهمه و وقفه اي مي چرخيدند. سل جسمش را فرسوده و زن ظريف بيرون آمده از خاطرات اجداي جانش را . اكنون در خالي مهيب خانه ي اجدادي سرفه مي كند و خون بالا مي آيد . پايين زير ستون هاي خانه هزارها موش ناپيدا چيزي مجهول را مي جوند. (شازده احتجاب) راوي ... برمي گرددو روي دو زانو مي نشيند و يكي يكي اشياي بي مصرف را وارسي مي كند .خنزر پنزرها دورش را گرفته اند . هيچ ارزشی ندارند كه در كارتني بچيند با اين حال آن ها روي هم تلنبار مي كند و باز تل اشيا را در جستجوي شي ايي گمشده به هم مي ريزد . دوباره از پنجره نگاه مي كند هيچكس نيست نه پير مردي ونه دختري... برمي گردد چمدانش را بر مي دارد و از در بيرون مي زند با خود مي گويد : فقط خيالي بود. باد تندي مي وزد و پنج انگشت دست از لاي چمدان به پنج گوشه ي ناپيدا نشانه رفته. (بوف کور) آمارانتا
عشق... تنها عشق بر او فاجعه بود. او كه نقش عاشق را نياموخته بود نتوانست در هيات معشوق تجلي كند . آن گاه پاسخ منفي به خواستگار داد . مرد گفت دوستت دارم و رفت. آمارانتا پنجه در آتش اجاق فروبرد . پس از آن هميشه سياه مي پوشد ودستش را با كهنه ي چرك آلودي مي بندد. جايي را كه عشق سوخته بود. (صد سال تنهایی) طوبي مورچه ها در كنار وگوشه ها از سر وكول هم بالا مي روند ودر گوش هم پچ پچه مي كنند واين وزوز مدام غيبت در گوش طوبا مي پيچد از وقتي كه كودكي بيش نبود تا حالا كه هفتاد ساله ست. خانه خالي ست و ويران و سوراخ ها تهديدش مي كنند .از هر گوشه اي ممكن ست چيزي حيات او را تهديد كند... طوبا ديگر فکر نمي كند ... طوبا يادش رفته كه زماني متفاوت بوده...طوبا تنها چيزي را كه به خاطر دارد ترس است.
با ياد واحترام به بهرام بيضايي_ محمود دولت آبادي_ غلام حسين ساعدي_ ويليام فاكنر _ عباس معروفي_ هوشنگ گلشيري_ صادق هدايت_ گابريل گارسيا ماركز _ شهرنوش پارسي پور كه آدم ها و اشباحشان را به ما تقديم كرده اند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 14:54 توسط محبوبه موسوي |
|
|
شب آخر سال است وترافیکی از ماشین ها که بوق کشان با راننده هایی خسته وعصبی که به دنبال راه دررویی به فرعی ها می پیچند وگاه از کوچه های بن بست سردرمی آورند .در صندلی عقب ماشین نشسته ام وآینه کنارم است داریم برای عروسی که تازگی به جمع خانواده ی ما ملحق شده آینه وشمعدان می بریم .وقت نشستن در صندلی عقب می خواستم آینه ی بلند را دستم بگیرم تا بهتر محافظت شود اما راننده آن را بین صندلی عقب وجلو سرپا محکمش کرد٬ خودم هم از گرفتنش صرف نظر کردم چون یک لحظه یاد فیلم مسافران افتادم که آینه را دستشان گرفته بودند وبعد آن اتفاق ..."نه "!با خودم گفتم شگون ندارد ٬به دست گرفتن آینه شبیه فیلم مسافران شگون ندارد به خاطر اتفاقی که برای آن ها افتاد وبعد از خرافه ی خودم خنده ام گرفت . خرافه ها وافسانه های تازه ی ما همان شخصیت های ماندگاری اند از دل قصه ها بیرون آمده از اعماق شیارهای پیشانی وکف دست کسانی که قلم زده اند ومی زنند ٬ بیضایی ٬رادی ... یاد رادی می افتم با آن لکه ی کف دستش ٬اولین نشانه ی مرگ یک سال قبل از آن ونامه ای که نوشته بود "که انگار بوی حلوای من به مشامشان رسیده که جشنواره وجایزه به نامم می کنند ..." واین سال لعنتی که رفت .سالی که برای من سال از دست دادن ها بود .از دست دادن های کوچک وبزرگ ومن هیچ کاری نکردم جز این که تارهای سپید مویم را که بیشتر شده جلوی آینه نگاه کنم . راننده از گرانی می گوید ٬از بنزین ٬از این که از مرگ می گویند تا به تب راضی شویم .فرعی ها را خوب بلد است وکوچه ها را تند تند پشت سر می گذارد . سالی که دهانم مدام مثل پیرزن قصه هایم طعم تلخ سم سوپرپریژن را با خود داشت٬دارد ."داریم دور می زنیم "راننده می گوید٬ یک کوچه را انگار دوبار آمده ومن به دور زدن خودم فکر می کنم . سالی که گذشت ٬نویسنده پشت میز بلندی نشسته بود ٬ چانه اش به زور به میز می رسید وآن طرف میز٬ قاضی در ردای شومش نشسته واز بالا به نویسنده نگاه می کند ٬با چهره ای حق به جانب ومی پرسد"تو این حرف ها را زده ای یانه ؟" نویسنده مستاصل ومحجوب سربلند می کند ٬پوزخند روی لبش فقط طرح محوی ازپوزخنداست وخوب ازکاردر نیامده .می گوید"من ٬نه...! شخصیت داستان این را گفته "قاضی مامورانش را لابد فرستاده به سرزمینی که خیال می کند خیالی نیست تا شخصیت محبوب نویسنده را احضار کند ... سالی که گذشت به عقیده ی خودم به دموکراسی پشت پازدم وبا همه ی تعهدی که به آن داشتم در انتخابات شرکت نکردم ٬هیچ دلیلی هم بر این کار نداشتم جز بی حوصلگی ٬یادش به خیر لورکای شاملوکه کولی اش می گفت :" سر به سرم نگذار بگذار برقصم ..." سال که نوشد هنرپیشه ی نقش رستم از روی دست نوشته با صدای بم وکمی خشدارش می خواند"ایران ٬سرزمینی که خواجه نصیر با نجابتش خشونت مغول ها را تاب آورد وآن را چون مومی در دستانش نرم کرد ... " ومن به آقای هنرپیشه نگاه می کنم که چه خوب یاد گرفته نقش بازی کند با آن انگشترهایش ٬چه خوب خودش را جدی گرفته وچه باوری دارد به آنچه که در تلویزیون بازی می کند وبه ردیف خواجه نصیرهایی که تمام عمرشان را باید صرف سروکله زدن با خشونت کنند ٬خشونت پایان ناپذیر این قوم ٬جدال همیشگی مردان قلم با شمشیر... راننده می گوید"خدابسازه برا این جوونا ٬الهی خیر ببینن از زندگی ..."نگاهش می کنم ٬خودش پیر که نیست هیچ ٬جوان هم هست حتا وقتی که خطاب به پدرم می گوید "که اصلن خیری ندیدیم از زندگی ٬ هیچ ٬نفهمیدیم از کجا آمدیم وبه کجا داریم می تازیم ...خدا برااینا بسازه ". دستم را به آینه می گیرم تادر یکی از سرعت گیرهای خیابان نلغزد وبه عمری فکر می کنم که آخرش آدم فکر کند که هیچ نفهمید از زندگی ٬بی هیچ معنایی وتهی محض ٬شاید این طعم تلخ سوپرپریژن دهان پیرزن از همین جا باشد... سال نوشد ومثل هر سال حافظ که تفالی می زنم این بار با نیتی از خوابی که شب پیش دیده ام . گم شدن در خیابان های بزرگ وناآشنا ٬به شکل دشت هایی سرسبز با آدم هایی که آدرس های اشتباه می دهند در حالی که در صورتشان همدردی موج می زند واعتماد جلب می کند ٬ومن می دویدم در خواب به دنبال نشانه ای که گفته اند وخوب که خسته می شدم می فهمیدم آدرس دروغی بوده ٬ وآدم هایی که بعداز هر آدرس دادنشان حالا که پشت سرم را می دیدم که رویشان را برمی گرداندند تا پوزخندشان را نبینم . وقتی بیدار شدم سال نوشده بود٬رییس جمهور سال جدید را تبریک می گفت .سونات مهتاب بتهون را در دستگاه می گذارم وخود را به امواج موسیقی وحافظ می سپارم وبه عمری فکر می کنم که آدم با خودش بگوید :هیچ نفهمید...هیچ...درست مثل همان راه های فراخ تمام ناشدنی خواب م . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 22:57 توسط محبوبه موسوي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
نقد نادر نظامی بر داستان سگ وبلاگ معرفی کتاب من در تقاطع اشباح(2) قتل شاعر در پاي نوشته رگتایم آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان ها |